|
تعريف تصوف :
تصوف راهي است به سوي حقيقت که توشه آن عشق، روش آن يک سو نگريستن ومقصد آن خداست . هدف تصوف : تصوف شناخت حقيقت است، آن چنان که مي بايد نه آن سان که افهام و عقول فلاسفه بامنطق واستدلال آن را مي پذيرند، بلکه شناخت حقيقت با چشم دل و وجدان، به طريق کشف و شهود . صوفي کيست ؟ صوفي کسي است که با پاي عشق و ارادت به سوي حقيقت گام برمي دارد. صوفي معتقد است که شناخت حقيقت ، تنها براي انسان کامل ميسر است. صوفي مقهور نفس اماره نيست و از اغراض و امراض نفساني خالي است. براي صوفي مظهر و نمونه انسان کامل از نظر عيني در دنياي خارج علي بن ابيطالب (ع) پسرعم پيغمبراسلام است . همچنين به نظر صوفيه، اقطاب ( قطبها) و مشايخ طريقت، انسانهايي مي باشند که هر يک به درجاتي از کمال رسيده اند. غالبا اين سوال پيش مي آيد که : در حالي که علي (ع) شاگرد مکتب محمد (ص) بوده است، چرا صوفيه علي (ع) را نمونه انسان کامل مي دانند؟ جواب آن است که : در واقع صوفيه رسول اکرم (ص) را انسان کامل، بلکه اکمل مي دانند وکمال انساني آن حضرت، اعطائي است از طرف خدا، اما " علي عليه السلام " درمکتب حضرت محمد (ص) از راه مريدي به مرادي رسيده و از نظر آداب مريدي ،شاخصي براي صوفيه است. صوفي مي گويد : تنها طريق انسان کامل شدن ، آن است که تحت تربيت استادي کامل بتوان خود را تصفيه نمود و به کمال رسيد. اين دوره تربيت را " طريقت " مي نامند.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:35  توسط ایمان وزان
|
هو 121 تمنا تـمـنـا کـن،تـمـنایـت نیـاز است تمنای دل عاجز،نماز است اگـرازچـشـم مجـنون توبـبینـی نگاهش بهرلیلی،همچورازاست تـمـنـا،مـیـتـواند عـشـق بـاشــد همی لیلی پراز رازونیازاست اگـرپیداشـودعـشـقی هم امروز سزایش هم چرانیدن غازاست ولی اکنون تمنا صحبت ماسـت که دردوران ما،مرتازآز است اگـرخـواهی روی مـیـخـانه دل سریعترروکه اکنون درب بازاست هـمی عـلـم و ادب آمـوز،زیـرا نیازت آید اَر کارت نماز است شـنـو ازمـن تـوای داناتـرازمن توکل بر خدای یکه تاز است
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:18  توسط ایمان وزان
|
رَبَّنا اَفرِغ عَلَينا صَبراً وَ ثَبِّت اَقدامَنا وَ انصُرنا عَلَي القَومِ الکافِرين
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:6  توسط ایمان وزان
|
برادران من از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 4:7  توسط ایمان وزان
|
مراد از عوالم تصوف همان مراتب هفتگانه سلوک است که وجود در هر یک به
مقتضای همان رتبه مشهود و متجلی است. عالم اول، عالم وجود مطلق است عالم دوم عالم اسما و صفات است عالم سوم عالم اعیان ثابته که آنرا غیب مطلق گویند عالم چهارم عالم جبروت است که به عالم مثال مطلق معروف است عالم پنجم عالم ملکوت است که آنرا عالم ارواح گویند عالم ششم عالم برزخ است که به مثال مقید مشهور است عالم هفتم عالم ناسوت است که آنرا عالم شهود مطلق یا عالم ملک گفته اند. اینها مراتب تجلیات وجود است که درویش در قوس صعود این عوالم را سیر میکند و در هر یک از مراتب مذکور او رامنزلی می شود پیران طریقت این مراتب را در اسفار سبعه به مدد الهی طی میکنند.
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:58  توسط ایمان وزان
|
دل که جا گیرد در آن نام علی و آل او
بی گمان دست علی باشد همیشه یار او
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:55  توسط ایمان وزان
|
نماز در لغت به معنی دعاست وجهت تقرّب به خدا اقامه میشود.
نماز، جامع خصال سه گانه (شریعت . طریقت . حقیقت )میباشد. آنچنانکه امیرالمؤمنین علی(ع) میفرماید: شریعت، بندگی حق است به حق وطریقت حضور در حق است به حق وحقیقت مشاهده حق است به حق. امام جعفر صادق(ع) میفرمایند: نماز خدمت و قربت و وصلت است.خدمت همان شریعت است و قرب همان طریقت و وصلت همان حقیقت است .در اصل کلیّه احکام این مراتب سه گانه را شامل میشوند. برای مثال: صوم (روزه) در شریعت به امساک از اََکل و شرب و غیرآنهاست و در طریقت به امساک ازاوهام و اشتغال به محبّت ربّ الانام. و حجّ در شریعت زیارت بیت الله است و در طریقت زیارت تجلیّات الله تعالی و در حقیقت فناء فی الله است. حجّ همان زیارت بیت است و حجّ مردان خدا زیارت صاحب خانه. الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظّّلمات الی النّور سورۀبقره (2) آیۀ 257 ( خدای، ولی مومنان است و آنان را از ظلمات به نور در ﻣﯽآورد) و به حکماخلاصش، چشمه های حکمت از قلب او به زبانش جاری میشود وچیزهایی را میبیند که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه برقلب بشری خطور کرده وتجلیّات صفات را به عین عیان میبیند. هرگاه خداوند خیر بنده ای را خواهد چشم دلش را بازکند و در سلوک، امرش را به جذبه برساند، و نسیم رحمت را به او ملحق سازد و بکرامات ذاتی،اورا مساعدت ویاری نماید.
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:54  توسط ایمان وزان
|
هر رفتنی را رسیدن نیست،
ولی برای رسیدن راهی جز رفتن نیست !!!
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:43  توسط ایمان وزان
|
کلمه هو حرف فرد است و اشاره به فردانيت خداوند دارد. هو نه نام است نه صفت اما اشاره به خداوندي است که او را هم نام است و هم صفت، که اين خود دليل يکتائي خداوند است. درويش که در تنهائي خلوت، از دل هو مي کشد اشاره به طهارت عزت و تقدس و علو و جبروت و مجد و جلال خدا دارد. اگر همهء صفات خداوند را بر شمريم همه از سر زبان و جان مي گوئيم مگر هو که از ميان جان و از اعماق درون بر مي آيد و از صميم سينه به ته دل. زبان و لب را با هو کاري نيست، درويشان الهي که دلي صاف و همت عالي و سينه اي خالي دارند چون از ته دل هو سر ميکشند مقصود ايشان جز حق تعالي نيست و تا درويش از ته دل هو نکشد حقيقت هويت بر او منکشف نگردد. درويش که از ته دل هو گويد به روشنائي هدايت يهدي الله لنور من يشاء منور گشته و به زيور ايمان آراسته و شعاع توحيد الهي در او تافته است . درويش از ته دل هو مي کشد تا خداي تعالي تاج عزت و استحقاق هويت بر سر او نهد و بر بساط راز و سر ازلي و اخفي او را راه دهد و راه ايمان را بر دل هو کشيدهء درويش روشن نمايد يا هو يا هو يا من هو يا من ليس الا هو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط ایمان وزان
|
رسيد مُژده كه ايّـام غم نخــواهد ماند چنـان نماند و چنين نيـزهـم نخواهد ماند سحركرشمۀ صُبحم بشارتي خوش داد كه كـَس هميشه به گيتي دُژم نخواهدماند مـن اَرچه در نظـر يار خاكسـار شـدم رقيـب نيــز چنين محتـرم نخــواهد ماند چو پرده داربه شمشيرمي زند همه را كسي مُــقيم حــريـم حَــرَم نخــواهد ماند چه جاي شُكروشكايت زنقش نيك وبداست چـو برصحيفۀ هستي رقم نخــواهد ماند سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود بيـار جــام كه دوران جَــم نخــواهد ماند غنيمتي شِمُـراي شمـع وصـل پروانه كه اين معامـله تا صُـبحدم نخــواهد ماند توانگرا دل درويش خودبه دست آور كه مخزن زر و گنـج درم نخــواهد ماند بدين رواق زبرجد نوشته اند به زر كه جُـز نكويي اهـل كـَرَم نخــواهد ماند ز مهـرباني جـانـان طمع مَبُـر حــافـظ كه نقش جورونشان ستم نخواهدماند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:58  توسط ایمان وزان
|
هو 121 هماي اوج سعادت به دام ما افتد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:53  توسط ایمان وزان
|
چه شد که امشب از اینجا گذارگاه تو شد
مگر که آه من خسته ، خضر راه تو شد؟ بساط چون تو سلیمان و کلبه درویش نعــوذ بالله ، گویــی ز اشتبــاه تو شد کنون که آمدی و با چو من صفا کردی بساط فقـر چو کاخ شد از پناه تو شد شبی که ظلمتش از دود آه من بد بیش چو روز، روشن از نور روی ماه تو شد بگو به شیخ که امشب بهشت موعود است نصیب من به عیان ،خواه یا نخواه تو شد تو شاه انجمن حسن و " هندی " بیدل هر آنچه هست زجان ،خاک بارگاه تو شد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:43  توسط ایمان وزان
|
فریاد رسه ناله درویش توی
آرام بخش این دل ریش تویی یاد آور راه کشتی خویش تویی
---------------------------------------------------------------------------- فرخ روزی که فارغ از خویش شوی
یا حق "گویان" رسته زهر کیش شوی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:27  توسط ایمان وزان
|
عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی آری٬آری٬سخن عشق نشانی دارد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:8  توسط ایمان وزان
|
جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه مهر بر جبین می زندش این کوزه گر دهر چنین جام لطیف می سازد و باز بر زمین می زندش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:43  توسط ایمان وزان
|
چون مرده شوم٬خاک مراگم سازید احوال مرا عبرت مردم سازید
خاک تن من به باده آغشته کنید وزکالبدم خشت سرخم سازید
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:20  توسط ایمان وزان
|
هو 121 پـسـر شـیـر خـدا دوش از غصـه هجرت ز تـنم جانم رفـت گـویی ازهردوجهان نوردوچشـمانــم رفت من ندانم که ز هجرت چه کـسی شـاد شود چـون که بـا رفـتن توآن لب خـندانــم رفت سـاقی تـشـنه لـبان در به در آب شـد اسـت آب دردست و به مولا که دو دستانــم رفت نیـزه ها چون همه شمـع اند و تویی پروانه وای برمـا به چه وضعی شَه شاهانــم رفت چه بگویم که از آن شـیر زن خـیمه نـشـین لالــه هــا پرزد واز دسـت عـزیزانــم رفت ســالـهـا خُـم می از برکـت تو جوشــان بود تـا که ما چشـم زدیـم جـمع اسـیرانــم رفت این سخن بشنوازایمان که دلش چون خون شد پـســـر شـیـــر خـــدا رسـتم دسـتانــم رفت
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:50  توسط ایمان وزان
|
دورها آوایی است که مرا میخواند . . .
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:2  توسط ایمان وزان
|
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری ؟ یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 0:32  توسط ایمان وزان
|
بر مرقد شاه نعمت الله ولی ديدم که نوشته اند با خط جلی کاين پيکر خفته اندرين خاک عزيز شاهی است ولی گدای درگاه علی
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:55  توسط ایمان وزان
|
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:45  توسط ایمان وزان
|
گفت پیغمبر ز سرمای بهار
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:32  توسط ایمان وزان
|
قومي ملوك طبع كه از روي سلطنت
گوئي كز احترام سلاطين كشورند شاهان دلق پوش كه گاه حمايتي
زير گليمشان جم و خاقان و قيصرند امروز از نعيم جهان چشم دوختند
فردا خود از كرشمه به فردوس ننگرند منگر به چشم خوار در اين پا برهنگان
نزد خرد عزيزتر از ديدة سرند
حقّا كه اين گروه به يك جو نميخرند
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:16  توسط ایمان وزان
|
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:11  توسط ایمان وزان
|
|
هو
121
|